خرید بک لینک
همین که امسالی که داره تموم میشه به افتضاحی ۹۳ و ۹۴ نبوده خودش یه جور آپشن حساب میشه.

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 11:23

پاهام به دو برابر اندازه طبیعیش تبدیل شد.
اما ناموسا می ارزید.

+اصلا انا اوصیکم به ازدواج کردن
صرفا برای مراسم عروسیش،
والا.

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

عروسی پدر زن عموم بود
مراسم تو یه حیاط نسبتا کوچیک بود
یکی از مهمونا شروع کرد به رقص
اینقد رقصید تا اینکه زنش اومد وسط
سر و صورتش رو بوسید
اون عشق اونقد قشنگ بود که دور و بری ها بعد از مرگ داماد اون مراسم؛ هنوز هم اون خاطره رو فراموش نکردن.

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

فکر کن یک فکر محال را بفروشی به یک محال تر!

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

1. رفتیم عروسی پسر عمه. کلی خوش گذشت اما خدا شاهده هنوز انگشت شست پای چپم انگار مال خودم نیست!2. یه چن روزی بیشتر شبیه خودم بودم 3 میخوابیدم 11 پا میشدم.3. آزمون ندادم. افتاد 7 فروردین. خدا به داد برسه...4. لپ تاپ عدیدم یه چن وقتی بازی درمیاورد. با وین10 رفت با 7 برگشت.قرار بود سرویس بشه.سرویس کرده!

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

ببین کوثر جان
ببین عزیزم
لازم نیست هر چی به ذهنت میرسه رو صاف بذاری کف دست مردم
شاید یکی دلش بخواد گودزیلاطور عکس بگیره بزاره تو وبش
به تو چه فرزندم؟
نه جای تو رو تنگ کرده
نه اصلا به تو دخلی داره
حله؟

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27


+تنها بدیش اینه که سر تا پات بوی دود میگیره.
گوشیمم حتی بو میده!

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

+ آجی تو که انقد بدبخت نبودی
من یه سکه پونصدی و یه سکه دیویستی دارم
میخوای؟

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

میدونی باید میگفتم (که با هزار تومن، دوهزار تومن نه تو فقیر میشی نه من ثروتمند؛ فقط بهم نشون میده واسه وقتی که برات میذارم ارزش قائلی. هرچند اگه اون مژدگونی رو هم ندی من بازم برات کم نمیذارم.)
باید میگفتم.
باید می گفتم اما حیف که من آدم منت گذاشتن نیستم.

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

خب من الان رسما از همین تریبون اعلام میکنم که دیگه آنتی فن کیم وو بین نیستم.

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

دوستان این روزا یه جوری آنفالو میکنن انگار اومدن خونه تکونی وبلاگی...
یکی نیست بگه شما اگه مردی بیا این شیشه های ما رو تمیز کن...
5 روز مونده تا عید هنو گرد و خاک 1 فروردین 95 روشه....

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 7:27

دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

یه عکس گذاشته اینستا
از خودش و دوستش
دارن از ته دل می خندن
دوس دارم برم بزنم زیر گوشش
بعد بگم دلم برات تنگ شده دختر

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

سلام علیکم. داستان از این قراره که امروز روز زبان مادریه. [ آقا گل ] یه چالشی رو شروع کردن و ما بر آن شدیم که دست و پا شکسته بنویسیم این نوشته به گویش بخش مرکز متمایل به غرب مازندرانه. که تفاوت هایی با گویش بخش شرقی استان داره. در اصل من باید به 2 زبان مازندرانی و طالقانی بنویسم. اما از اونجایی که در حد یک هفته در سال فقط با اون گویش سر و کار دارم طبیعیه که در حد جلبک اطلاعات داشته باشم. خلاصه این شما و این حکایتی از گلستان در باب خاموشی: یه شاعِرِ بَشیَه امیرِ دزدانِ وَر. وِرِ چاکرم مخلِصَم بَزا. بَگُتِه بَشین وِ لِباس مِباسِه شونِه دِرگا هَکنین وِرَم دِهِه جا دِرگا کنین. فقیرَی لُختِ تن سردِ سرمای دِلِه شُومبیه. سَگِشون وِ دِمال سَر را کَتَن. زَمینَم یَخ بَزِه بیَه نُتُّنِسِه سَگِشونه سَر سِنگ بینگِنِه. بَگُتِه چه پِدَّسُّخته ایَن ایشون. سَگِ وِیل هَکُردَن، سِنگِ دَوِستَن. دزدِشونِه گَت تَر این گَبِ که بِشنِوسِه بَخِنِسِه و بَگُتِه: یه چی مِه جا بِخوا. تِرِ دِمِه. بَگُتِه مِه جَکِ جِل جاهازِشونه مِنه هَدنین. ویشتر نِخِیمِهآدِمِشون هودی جا دَری خیر و خوشی خینن.مِن تِه جا خیر نِخیِمِه

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

نمیدونم یادتون میاد یانه، چند سال پیش یه سریالی رو تلویریون نشون میداد به اسم جواهری درقصر. داستان بخشی از تاریخ کره رو نشون میداد که شخصیت اول زن قصه ( یانگوم ) تنها زنی در طی تاریخ اون کشوره که تونسته پزشک مخصوص شاه بشه. ینی حتی الان هم تو کره زنی نیست که پزشک شخصی شاه باشه. خلاصه انقد رتبه این دختر بالا بوده.بعد از مرگ پدر و مادرش میاد به قصر. به عنوان یه بانوی آشپز. براش پاپوش میسازن تبعیدش میکنن. زندانیش میکنن. به خدمتکار تبدیلش میکنن. دوباره تلاش میکنه که به قصر بیاد این بار در قالب پزشک. باز از قصر بیرونش میکنن. میفرستنش تو منطقه قرنطینه طاعون. بعد تلاش میکنن اون منطقه رو بسوزونن. در نهایت میشه پزشک شاه. جون شاه و ملکه و مادر شاه و ولیعهد رو نجات میده. بعد شاه بهش علاقمند میشه. حالا یه شخصیت مردی رو تصور کنین که تو تمام این فراز و نشیب ها همراه او دختر بود.وقتی دختر تبعید شد کار و زندگیشو ول کرد و رفت دنبال دختره. نجیب زاده ای که پست دولتی داشت رفت جایی که حتی آب سالم برای خوردن هم نبود. فکر کن حتی بخاطر دختر قصه زندانی شد. حامی های حکومتیشو از دست داد. شاه باهاش دشمن شد. به منط

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

ممنونم از اینکه بهم صبر دادی
که در برابر هر حرف مربوط و نامربوطی عصبی نشم
و حال خودمو، خودم بدتر نکنم

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

- دیروقت بود. دختره با یه پیراهن دکلته قرمز برگشته بود خونه. مامانش از ناراحتی غش کرد.
+ وا! چرا؟
- بس که مامانش گه و گیر بود.
+ فحشتُ پس بگیر، که بگم شبیه مامانای خودمونه!!

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

با این گندی که زدی امروز
تا 20 اسفند این ورا اومدی نیومدیا
شیر فهم شد؟

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

همینقد که سالمیم
زنده ایم
کنار همیم
خدایا شکرت
بقیه مسائل گذراست.

برچسب: نویسنده: آرمان احمدی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 6:13

صفحه بندی